سلام.راستش میخواستم از یه خاطره که دیشب واسم اتفاق افتاد تعریفی کنم.دیشب من و دوتا از رفقای پنیری یه جورایی دلمون هوس هیجان کرده بود.اولش با هم قرار گذاشتیم ساعت 3 شب بریم قبرستون ولی بعد منصرف شدیم و قرار شد بریم روی کوه ورودی شیراز که گهواره دیو وچاه مرتاظ علی قرار داشت.چاه مرتاظ علی یه اثار قدیمی هست روی کوه ورودی شیراز که زمانای قدیم عارفان و درویشان اونجا عبادت میکردند خیلی هم ترسناک هست مخصوصا شبا این چاه دارای 2 اب انبار هم هست خلاصه خیلی باحاله.ما توی تاریکی رفتیمو رفتیم تا رسیدیم به جلو اونجا.خیلی تاریک بود و ما داشتیم میرفتیم داخل که یه دفعه یه نورای عجیب غریب همراه یه صداهایی از داخل چاه حسابی مارو غافلگیر کرد.خلاصه منم جلو رفقا غرور داشتم وگفتم هر کی هست که هست میریم جلو. هنوز 2متر نرفتیم جلو که دیدیم راستی راستی یه خبرایی هست و نور چراغ و شمع کمو زیاد میشه .ما هم هرچی گفتیم کسی اونجا هست هیچکی جواب نمیداد. شده بود کلبه وحشت 3.خلاصه داشتیم داد میزدیم که هر کی اونجا هست جوابمونو بده "اجازه هست بیایم داخل که یه ترقه بغل پای ما منفجر شد و ما تا تونستیم دو پا هم قرض گرفتیم و فرار کردیم اخه خیلی ترسیده بودیم.اومدیم پایین و نشستیم 10 دقیقه بعد فکر میکنید چی شد؟خاک بر سرمون شد.دیدیم 5 تا دختر و 2 تا پسر دارن میان پایین.وای که تو این لحظه چقدر ادم کنف میشه همین جور داشتن بهمون میخندیدندو میرفتند.ماکه دیگه حرفی برای گفتن نداشتیم فقط سرمونو انداختیم پایین.انشاالله سر هیچکی این بلاها نیاد چون.. .
درباره وبلاگ

منوي اصلي
آرشيو
پيوندها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
طراح قالب
|+|
نوشته شده توسط احسان در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 12:55 بعد از ظهر

