آن روزی که تو را دیدم
آرزو کردم تو را داشته باشم
و تو را به دست آوردم
روزها چه شیرین ،چه خوش بود
***
بهار را دوست دارم
اما پاییز را بیشتر دوست دارم
چون تو را در آن پیدا کردم
زیر باران برگ
همیشه تو را دوست داشتم
آرزوهایمان را باهم مرور می کردیم
تو چقدر شیرینی عزیزم!!!
مثل عسل !
می دانستی که خنده های زیبایت عاشقم کرد؟
تو تنها آرزوی من هستی
صدای خش خش برگها زیر پاهایت را می شنوم!
برای اولین بار است که ازرنگ سرخ خون به این اندازه ذوق زده می شوم
سرم گیج می رود
همه چیز از جلوی چشمم می گذرد
سر قبر تو ایستاده بودم؟!!!
و دو روز بعد بر روی زمین خوابیده ام؟؟؟!
***
و این آخرین کلماتی بود که بر زبان آورد...!!!
او برای من مَرد ، در حالی که تنها هجده سال داشت ...


